قالب پرشين بلاگdownload

رنگارنگ
قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند/ بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم
نويسندگان
زینب پ

از خدا پرسید خوشبختی را کجا می توان یافت؟

خدا گفت آن را در خواسته هایت جستجو کن و از من بخواه تا به تو بدهم.

با خود فکر کرد و فکر کرد.

اگر خانه ای بزرگ داشتم بی گمان خوشبخت بودم.

خداوند به او داد.

اگر پول فراوان داشتم یقینا خوشبخت ترین مردم بودم.

خداوند به او داد.

اگر ... اگر ... و اگر

اینک همه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود.

از خدا پرسید حالا همه چیز دارم اما باز هم خوشبختی را نیافتم.

خداوند گفت باز هم بخواه.

گفت چه بخواهم هر آنچه را که هست دارم.

گفت بخواه که دوست بداری.

بخواه که دیگران را کمک کنی.

بخواه که هر چه را داری با مردم قسمت کنی.

و او دوست داشت و کمک کرد.

و در کمال تعجب دید لبخندی را که بر لبها می نشیند و نگاه های سرشار از سپاس به او لذت می بخشد.

رو به آسمان کرد و گفت خدایا خوشبختی اینجاست. در نگاه و لبخند دیگران




 
 
[ چهارشنبه 11 اسفند 1389  ] [ 2:13 PM ] [ زینب پ ]
نظرات 1

روزی سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگانی عبور می کرد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال او غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد. در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد از همه قدرتمندتر است.

تا اینکه یک روز حاکم شهر از آنجا عبور می کرد. او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم! در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالیکه روی تختی روان نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است. او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند. پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود فکر کرد که نیروی ابر از خورشید بیشتر است و تبدیل به ابری بزرگ شد. کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره ای رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که پس صخره قوی ترین چیز در دنیاست و تبدیل به آن شد. همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود.

نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!

 

نتیجه اخلاقی رو شما بگین.




 
 
[ سه شنبه 10 اسفند 1389  ] [ 1:03 AM ] [ زینب پ ]
نظرات 0

فردی باهوش که در حال سفر کردن بود، سنگ با ارزشی را از یک رودخانه پیدا کرد. روز بعد مسافری را دید که بسیار گرسنه بود. فرد باهوش سفره اش را باز کرد تا او را در غذای خود سهیم کند. مسافر گرسنه سنگ با ارزش را دید و از وی خواست تا سنگ را به او بدهد. او نیز بلادرنگ سنگ را به آن مسافر گرسنه داد. مسافر در حالیکه به خوشبختی خود می بالید، آنجا را ترک کرد. او می دانست که سنگ به حد کافی ارزش دارد، تا او را در طول زندگی تأمین کند. اما چند روز بعد برگشت تا سنگ را به صاحبش بازگرداند.

او گفت من خیلی فکر کرده ام و می دانم که این سنگ چقدر با ارزش است. اما آن را به شما باز می گردانم تا شاید چیز بهتری به من هدیه بدهی.

به من آن چیزی را بده که در درون توست و تو را قادر ساخته که این سنگ با ارزش را به من هدیه بدهی.




 
 
[ یک شنبه 1 اسفند 1389  ] [ 11:18 AM ] [ زینب پ ]
نظرات 1

دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور مي كردند. بين راه سر موضوعي اختلاف نظر پيدا كردند و به مشاجره پرداختند يكي از آنها از سر خشم به ديگري سيلي زد. دوستي كه سيلي خورده بود، سخت آزرده شد، اما بدون آنكه چيزي بگويد، روي شنهاي بيابان نوشت: امروز بهترين دوست من، بر چهره من سيلي زد.

آن دو كنار يكديگر به راه خود ادامه دادند تا به يك آبادي رسيدند. تصميم گرفتند قدري آنجا بمانند و كنار بركه آب استراحت كنند. ناگهان شخصي كه سيلي خورده بود، لغزيد و در بركه افتاد. نزديك بود غرق شود كه دوستش به كمكش شتافت و او را نجات داد. بعد از آنكه از غرق شدن نجات يافت، روي صخره اي سنگي اين جمله را حك كرد: امروز بهترين دوست من جان مرا نجات داد. دوستش با تعجب از او پرسيد: بعد از آنكه من با سيلي تو را آزردم، تو آن جمله را روي شنهاي صحرا نوشتي، اما اكنون اين جمله را روي صخره حك مي كني؟ ديگري لبخندي زد و گفت: وقتي كسي ما را آزار مي دهد، بايد روي شنهاي صحرا بنويسيم تا بادهاي بخشش، آن را پاك كنند، اما وقتي كسي محبتي در حق ما مي كند بايد آن را روي سنگ حك كنيم تا هيچ بادي نتواند آن را از يادها ببرد.




 
 
[ سه شنبه 26 بهمن 1389  ] [ 1:21 AM ] [ زینب پ ]
نظرات 2

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"

 
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.!

 
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند.. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند..

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"

 
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!

افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"
 

خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"



 
 
[ پنج شنبه 21 بهمن 1389  ] [ 10:26 PM ] [ زینب پ ]
نظرات 0

درباره وبلاگ

این وبلاگ رو ایجاد کردم تا راجع به موضوعات مختلف مطلب بذارم: کامپیوتری، شعر، مذهبی، دانلود و تجارب شخصی خودم. برای همین اسمشو گذاشتم "رنگارنگ". امیدوارم مفید واقع بشه.
آمار سايت
کل بازديد : 63904 نفر

كل مطالب : 41 عدد

كل نظرات : 52 عدد

تاريخ ايجاد وبلاگ :
چهارشنبه 20 بهمن 1389 


آخرين بروز رساني : چهارشنبه 29 شهریور 1396